*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > اخبار خانواده 


اخبار , افق خانواده شماره خبر: ٣٦٧٩٩٥ ١١:٤٥ - 1394/08/14   مسافر کربلاداستان  ارسال به دوست نسخه چاپي


مسافر کربلاداستان

مسافر کربلا


سرباز آمریکایی اسلحه‌ی بزرگی در دست داشت و به حالت آماده‌باش ایستاده بود. او زائران ایرانی را زیر نظر داشت. زائران می‌خواستند وارد مرز عراق شوند تا به نجف و کربلا بروند....

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

سرباز آمریکایی اسلحهی بزرگی در دست داشت و به حالت آمادهباش ایستاده بود. او زائران ایرانی را زیر نظر داشت. زائران میخواستند وارد مرز عراق شوند تا به نجف و کربلا بروند.

آمریکاییها که عراق را اشغال کرده بودند، به همین بهانه در همهجای عراق حضور داشتند؛ حتی آنها ورود و خروج مسافران و زائران کشورهای دیگر را کنترل میکردند.

مهدی، چهار- پنج سال سن بیشتر نداشت. به همراه پدر و مادرش در صف انتظار بود که از ایست و بازرسی بگذرد. مدت زیادی در صف منتظر مانده بود.

نزدیک ایست - بازرسی که رسید نگاهش به سرباز مسلح آمریکایی افتاد. اسلحهی او را که دید فکری به ذهنش زد. پرچم پارچهای کوچک را که به عنوان نشانهی کاروان بود در دستش گرفت. آنرا مانند تفنگ به طرف سرباز آمریکایی گرفت و خندید. شاید یاد بازیهای کودکانهاش افتاده بود. سرباز آمریکایی نگاهش به او افتاد و به او خیره شد. مهدی چند بار دیگر پرچم پارچهای را که دور یک میله پیچیده شده بود به طرف او گرفت. سرباز آمریکایی نگاهش را از او برنمیداشت. یکبار هم با انگشت به او اشاره کرد که به طرفش برود. پدر مهدی دستش را گرفت و از او خواست که دیگر این کار را نکند. مهدی و پدرش نزدیک ایست- بازرسی رسیده بودند. سرباز آمریکایی به طرف سربازان دیگر رفت و با اشاره مهدی و پدرش را نشان داد و چیزهایی گفت. پدر مهدی، او را پیش مادرش فرستاد. صفِ خانمها آن طرف راهرو بود. پدر مهدی میخواست از ایست و بازرسی عبور کند که به او گفتند به اتاق مخصوص ایست و بازرسی برود.

در هنگام ایست - بازرسی، گذرنامهها را کنترل میکردند و از چشم افراد عکس گرفته میشد. اگر به افراد خاصی شک میکردند، آنها را برای بازرسی و سؤال و جواب بیشتر به یک اتاق مخصوص میفرستادند. البته این کار آنها بیشتر برای اذیت زائران بود؛ چون آنها وسایل مسافران را چند بار با دستگاههای پیشرفته بازرسی میکردند و نیازی به بازرسی مجدد نبود.

پدر مهدی و دو- سه نفر دیگر از افراد کاروان را به آن اتاق فرستادند. بقیه مسافران از مرز ایران گذشتند. مهدی چشم انتظار پدرش بود. بعد از چند دقیقه دو- سه نفر دیگر هم آمدند؛ اما هنوز پدر مهدی نیامده بود. همه متوجه شدند که آنها پدر مهدی را به خاطر بازی کودکانهی مهدی نگه داشتهاند. مهدی هم نگران شد و شروع کرد به گریه کردن. مهدی گریه میکرد و میگفت: «تقصیر من بود که بابام رو نگه داشتهاند.»

یکی از افراد کاروان برای آرام کردن مهدی، با مهربانی گفت: «نگران نباش عزیزم! الآن بابات برمیگرده. آنها جرأت ندارند او را نگه دارند. آنها تازه از تو هم ترسیدهاند. کسی که یک آمریکایی از او بترسد، دیگر نباید گریه کند...»

بعد از چند لحظه پدر مهدی هم آمد، درحالیکه به شدت ناراحت بود. سربازان آمریکایی با او بدرفتاری کرده بودند.

همه از این کار آمریکاییها تعجب کرده بودند. چرا آنها به خاطر بازی یک کودک چنین رفتاری را از خود نشان دادند؟ تمام کاروان از مهدی صحبت میکردند. بازی بچهگانه یک کودک ذهن چند آمریکایی را به هم ریخته بود!

حالا همه از اینکه به سلامتی از مرز گذشته بودند، شاد بودند. هرکسی چیزی میگفت. یکی میگفت: «شاید فکر کردهاند که مهدی میخواهد آنها را ترور کند. آخر در آمریکا بچهها هم گاهی تیراندازی میکنند.»

- آخر، دستهی پرچم کجاش مانند اسلحه است که آنها از او ترسیدهاند؟

- شاید چون خود آنها تروریست هستند، فکر میکنند همه مثل خودشان هستند.

- نه. آنها چون ایران را دشمن خود میدانند این کار را میکنند. ایران با قدرت در مقابل آنها ایستاده و برای همین آنها عصبانی هستند.

مهدی در اتوبوس که نشست، از مادرش پرسید: «اینجا مگر عراق نیست. آمریکاییها اینجا چهکار میکنند؟»

مادرش گفت: «آمریکاییها عراق را به خاطر نفت اشغال کردهاند. آنها به هر کشوری که بتوانند، ظلم میکنند. دعا کن امام زمان؟عج؟ زودتر ظهور کند و ریشهی تمام ظالمان را بکند.»

مهدی گفت: «چرا عراقیها آنها را بیرون نمیکنند؟»

مادر گفت: «متأسفانه آنها هنوز همه با هم یکی نیستند و بعضی افراد خائن، به دشمن خود کمک میکنند. اگر آنها مثل مردم ایران با هم یکی باشند و وحدت داشته باشند، انشاءالله پیروز میشوند.»

در همین موقع یکی از زائران با صدای بلند گفت: «برای شادی روح شهدا و سلامتی جانبازان و رزمندگان اسلام که با دفاع جانانه از سرزمین اسلامی ایران، باعث سربلندی ملت ایران شدند و دشمنان خود را ذلیل کردند، صلوات بلند بفرستید.»

صدای صلوات تمام فضا را پر کرد. اتوبوس دردل بیابان پیش میرفت و زائران برای زیارت نجف و کربلا... لحظهشماری میکردند.

سعید عسکری


خروج




دوشنبه ١١ فروردين ١٣٩٩
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام