شنبه ١٦ آذر ١٣٩٨
افق خانواده
 

جهت دانلود pdf افق خانواده

شماره 222 روی تصویر کلیک کنید


افق خانواده  
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام
اخبار > زندگی شهید سعید طوقانی


افق خانواده, سیره خوبان, افق خانواده شماره خبر: ٤٠١٢٩٠ ٠٩:٣٣ - 1397/04/11   زندگی شهید سعید طوقانیپهلوان ارسال به دوست نسخه چاپي


زندگی شهید سعید طوقانیپهلوان

زندگی شهید سعید طوقانی


تاریخ تولد: 1346 شهادت: در سن پانزده سالگی محل شهادت: جزیره ی مجنون او از سن چهار سالگی با پدرش به ورزش باستانی می‌رفت. در سن هفت سالگی بازوبند پهلوانی را به او دادند. سعید با دستکاری شناسنامه به جبهه رفت و در جزیره مجنون شهید شد...

تاریخ تولد: 1346

شهادت: در سن پانزده سالگی

محل شهادت: جزیره ی مجنون

او از سن چهار سالگی با پدرش به ورزش باستانی میرفت. در سن هفت سالگی بازوبند پهلوانی را به او دادند. سعید با دستکاری شناسنامه به جبهه رفت و در جزیره مجنون شهید شد.

٭ ٭ ٭

عباس تلویزیون را روشن کرد و سر سفره نشست. تلویزیون رزمندهها را نشان میداد که شهید شدهاند. عباس آه کشید. یک لقمه از تخم مرغ را برداشت و توی دهانش گذاشت. مادر از توی آشپزخانه گفت: « نمیشود دیرتر به جبهه برگردی؟» عباس گفت: «نه! مادر جان. مرخصی من تمام شده. باید هرچه زودتر برگردم. بچهها منتظر من هستند. دلم برای جبهه تنگ شده.» عباس بلند شد و کانال تلویزیون را عوض کرد. ناگهان فریاد زد: « مامان ! مامان! زود باش بیا.»

مادر بدو بدو به اتاق آمد و گفت: «چی شده مامان جون؟» عباس به تلویزیون اشاره کرد و گفت: «این پسره دوست منه. توی جبهه با هم هستیم. اسمش سعیده. اون یه پهلوونه» مادر از بالای عینکش به تلویزیون نگاه کرد و گفت: «اینکه خیلی کوچیکه. چه طوری پهلوونه. مگه میشه» عباس گفت: «چرا نمیشه ! پهلوون ورزش باستانیه. وقتی هفت سالش بوده بازو بند پهلوانی گرفته. مادر خندید و گفت: «چه دوستهای خوبی داری. خوش به حالت. چند سالشه»

- سیزده سالشه.توی جبهه هم به بسیجیها ورزش باستانی یاد میده.

و ادامه داد:«نمیدونی مامان! قراره برای مسابقات به خارج از کشور بره خوش به حالش.»

عباس به ساعتش نگاه کرد و فریاد زد: «ای وای! دیرم شد. الان اتوبوسها حرکت میکنند.»

عباس ساکش را برداشت و مادر را بوسید با عجله به طرف اتو بوس ها ی جلوی مسجد دوید. اتوبوس آبی به طرف جبهه حرکت کرد. اتوبوس که به پادگان رسید، عباس به طرف سعید دوید. سعید تفنگش را روی زمین گذاشته بود و به آن روغن میزد.

عباس فریاد زد: «سلام سعید جان! مژده بده. تو مهم شدهای. من تو را توی تلویزیون دیدم. تلویزیون تو را نشان داد. » سعید جواب سلام عباس را داد و خندید. سپس بدون اینکه برایش مهم باشد گفت: «ولش کن، بگذار همین جوری، خاکی عینِ هم باشیم.»

عباس گفت: «خوشحال نشدی؟ اگر من را توی تلویزیون نشان بدهند از خوشحالی میترکم.»

سعید اصلا برایش مهم نبود.

عباس گفت: «راستی برای مسابقات کی به خارج از کشور میروی؟»

-هیچ وقت نمیروم.

- مگر دیوانه شده ای. چرا نمیروی. فرصت به این خوبی.

سعید در حالی که آخرین قطعهی اسلحه را روغن میزد گفت: «چه ارزشی داره من مدال به گردنم بیندازم و رفقایم در جبهه تکه تکه شوند؟»

عباس عرفانی مهر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج




ساعت
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 265775
 بازدید امروز : 29891
 کل بازدید : 51273744
 بازدیدکنندگان آنلاين : 199
 زمان بازدید : 1/5444