*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > علامه طباطبایی 


علامه طباطبایی, علامه طباطبایی شماره خبر: ٤٠٠٤٨٤ ١٦:٠٩ - 1397/03/07   گفت‌وگو با خانم روزبه همسر علامه طباطبایی گزارشی از 14 سال هم‌نشینی  با علامه طباطبایی ارسال به دوست نسخه چاپي


گفت‌وگو با خانم روزبه همسر علامه طباطبایی گزارشی از 14 سال هم‌نشینی با علامه طباطبایی

گفت‌وگو با خانم روزبه همسر علامه طباطبایی


▪ آشنایی بنده با علامه یک نوع قسمت و سرنوشتی از طرف خدا بود، چراکه مرحوم علامه اهل تبریز بودند و بنده زنجانی هستم. اخوی بنده آقا رضا روزبه، استاد دبیرستان علوی تهران بودند که با مرحوم علامه مراوداتی داشتند. هم‌چنین شخصی بود به نام شیخ مصطفی که با پدر و مادر ما آشنا بودند و با علامه هم ارتباط داشتند. چند سالی هم بود که همسر علامه مرحوم شده بودند آقا شیخ مصطفی به علامه گفته بود که چرا تنها زندگی می‌کنید و باید ازدواج کنید و ایشان خودشون بنده را به حاج آقا پیشنهاد داده بودند و علامه هم استخاره کرده بودند و خوب آمده بود و خود آقا شیخ مصطفی از طرف ایشان به خواستگاری بنده آمدند...

سرکار خانم روزبه، متولد زنجان، خواهر گرامی استاد رضا روزبه رحمه‌الله‌علیه در 33 سالگی

با مرحوم علامه طباطبایی ازدواج کردند و قریب 14 سال مونس و کمک کار

ایشان بودند. این گفتکو گزارشی است کوتاه از 14 سال همنشینی با مرحوم علامه قدس‌سره.

 

چگونه با مرحوم علامه آشنا شدید؟

▪ آشنایی بنده با علامه یک نوع قسمت و سرنوشتی از طرف خدا بود، چراکه مرحوم علامه اهل تبریز بودند و بنده زنجانی هستم. اخوی بنده آقا رضا روزبه، استاد دبیرستان علوی تهران بودند که با مرحوم علامه مراوداتی داشتند. همچنین شخصی بود به نام شیخ مصطفی که با پدر و مادر ما آشنا بودند و با علامه هم ارتباط داشتند. چند سالی هم بود که همسر علامه مرحوم شده بودند آقا شیخ مصطفی به علامه گفته بود که چرا تنها زندگی میکنید و باید ازدواج کنید و ایشان خودشون بنده را به حاج آقا پیشنهاد داده بودند و علامه هم استخاره کرده بودند و خوب آمده بود و خود آقا شیخ مصطفی از طرف ایشان به خواستگاری بنده آمدند.

از ازدواجتان بگویید. مهریه شما چقدر بود؟

▪ سال 1346 که ما ازدواج کردیم، دوازده هزار تومان بود که دادند و بنده به مکه رفتم. به من گفتند یک همسفر پیدا کن که همراه او به مکه بروید. من گفتم با هم برویم، ایشان گفتند من نمیتوانم. البته ایشان یک بار حج رفته بودند.

آن زمان چند سال داشتید؟

▪ آن موقع من 33 سال داشتم.

از جریان خواستگاری علامه از شما برایمان بگویید؟

▪ بنده خواستگارهای متعددی داشتم اما جدیت خواستگارها به امور دینی و مذهبی برای من و خانواده، خیلی تعیینکننده بود. تا اینکه جریان خواستگاری علامه مطرح شد که ایشان استخاره کرده بودند و خوب آمده بود و در خواب هم دیده بودند که مادرشان یک کله قند برای من آوردهاند. این، شروع جریان خواستگاری علامه با بنده بود.

پس از ازدواج با علامه طباطبایی در کجا بود؟

▪ علامه خیلی ساده زندگی میکرد. منزل ما در همینجایی بود که الآن دارالقرآن شده است.

آن منزل مسکونی شما در قم بسیار پرخیر و برکت بوده که بعداز ارتحال آن مفسر کبیر قرآن، وقف امورات قرآنی شده و در آنجا هنوز هم حرف قرآن، سخن قرآن و تحقیقات قرآنی انجام میشود. بفرمایید جریان خرید این منزل چطور بوده است که هنوز برکات علمیاش جریان دارد؟

▪ جریان از این قرار بود که برادر علامه، آقای الهی در تبریز فوت کردند و همان شب خبر رحلت ایشان را ناگهانی به علامه میدهند و حاج آقا دلنازک بودند و طاقت نداشتند. من از رحلت آقای الهی خبر نداشتم، یک کارگری در منزل داشتیم که به من گفت بیایید ببینید حاج آقا حالشان بد شده. گفتم: حاج آقا که مهمان دارند!

گفت: حسن آقا فوت کردهاند.

گفتم: حسن آقا که در تبریز هستند!

گفت: مهمانان برای آوردن خبر فوت ایشان آمدهاند. وقتی قضیه را فهمیدم من هم رفتم خدمت حاج آقا و دیدم حالشان خوب نیست و آقازاده ایشان در اتاق قدم میزند. گفتم چه خبر است، گفت عمویم فوت کرده است. همان شب بعداز شنیدن خبر، حاج آقا مختصر سکته خفیفی کرده بودند و قلبشان درد میکرد که من پیش از این ندیده بودم که قلبشان ناراحت باشد، لذا یک مقدار گل گاوزبان دم کردم و به ایشان دادم. حاج آقا بعد از این ماجرا به تبریز رفتند، در تبریز هم از ناحیه قلب احساس ناراحتی میکردند و همانجا مریض شدند و دکتر برای ایشان آوردند، دکتر گفت ایشان را سریع به تهران برسانید و کسی هم همراه او باشد، وقتی آمدیم تهران حاج آقا را یک ماه بستری کردند، ماه مبارک رمضان بود، حاج آقا آن سال حتی نتوانستند روزه بگیرند و یک ماه استراحت کردند. دکتر گفته بود باید خانهای پیدا کنید که پله نداشته باشد، آن موقع در قم خانهها اکثراً پلهدار بودند، حاج آقا در زعفرانیه تبریز زمینهایی داشتند و من به آقای قدوسی گفتم، از آن زمینها مقداری بفروشید و خانهای بخرید، از آن همه زمین فقط یک خانه برای حاج آقا ماند که همان منزلی بود که الآن دارالقرآن شده است. شهید قدوسی پیش ما میآمدند و اگر کاری داشتیم به ایشان میگفتیم و انجام میدادند و گرنه خود حاج آقا در قید خرید منزل و اینها نبودند و فقط از کتابهایشان خرج خودشان را تأمین میکردند.

شیوه زندگی مرحوم علامه چگونه بود؟

▪ زندگیمان خیلی ساده بود، بنده حدود چهارده سال و نیم با حاج آقا زندگی کردم و در این مدت ایشان اصلاً از غذا ایرادی نمیگرفتند، فقط چون از نمک پرهیز داشتند، نمک غذای ایشان جدا بود و با آب شیرین غذای ایشان را طبخ میکردیم، آن موقع آب شیرین هم به آن معنا نبود و آقا عبدالباقی پسر حاج آقا گفتند من یک دستگاه میگیرم شما با آن دستگاه آب مقطر تهیه کنید که تهیه شد و هفتهای یک بار آب مقطر تهیه میکردیم، نان ایشان هم باید بدون نمک بود، آقای معراجی که قاضی دادگاه بودند گفتند من در کاشان این نان را تهیه میکنم که آن را برای ما میآوردند که خشک بود و به آن آب میزدند و میل میکردند و اگر جایی بودند که صاحبخانه نمیدانست که حاج آقا نمک نمیخورند، نان مخصوص خودشان را با ماست میخوردند. من به ایشان عرض کردم چرا تا این حد پرهیز میکنید؟ گفتند وقتی دکتر میگوید نمک برای من ضرر دارد، حرام میشود و نمیتوانم بخورم. سالی سه ماه به مشهد میرفتیم، آنجا در خیابان خسروینو یک نفر منزلی با اثاثیه به ما به قیمت سه ماهی دو هزار تومان اجاره میداد، البته این اواخر دیگر نتوانستند به مشهد بروند و بچهها گفتند: باید بیایید دماوند.

حال و هوای علامه در مشهد چگونه بود؟

▪ در مشهد روحیهشان خوب بود و حالشان قدری فرق میکرد، هر روز به حرم مشرف میشدند و غروب به حرم مطهر میرفتند و پشت سر آقای میلانی نماز میخواندند.

برنامه کاری علامه طباطبایی در منزل چگونه بود؟

▪ حاج آقا بعد از نماز صبح نمیخوابیدند و مراجعاتی داشتند. از آن کارها که فارغ میشدند تا اذان ظهر مشغول تحقیق و نوشتن بودند. من هم برای ایشان صبحانه و چایی میبردم. حدود ساعت ده یک خوراکی برای ایشان میبردم که گاهی میخوردند و گاهی نمیخوردند و با وجود اینکه پا درد داشتند وقتی وارد اتاق ایشان میشدم پایشان را جمع میکردند و مودب بودند، با بچهها هم همینطور بودند،.... آن وقت من بیرون میرفتم و میگفتم حاج آقا اینها را بخورید که میگفتند چشم میخورم، تا اذان ظهر که نمازشان را میخواندند و ناهار میخوردند و تا حدود ساعت چهار استراحت میکردند، بعد از ساعت چهار تا موقع نماز مغرب و عشا باز تحقیق میکردند و بعد از نماز هم تا حدود ساعت ده شب مشغول بودند، من برای ایشان ناراحت بودم و ایشان میگفتند من کارم این است چه کار کنم، مشغول کار تفسیر بودند و گویا دلشان آگاه بود و میخواستند قبل از رفتن از این دنیا کار تفسیر را به اتمام برسانند که تمام شد و کتاب دیگری را شروع کردند که دیگر رحلت کردند، ایشان بعد از شام دیگر کار نمیکردند، وضو میگرفتند و مشغول ذکر و صلوات میشدند و حدود ساعت دوازده شب میخوابیدند.

تفریحات علامه چه بود؟

▪ ایشان جایی برای تفریح نمیرفتند و فقط جمعهها جلسه داشتند و برای درس میرفتند. یک وقتی از دماوند آمدیم و آقای برقعی که خیلی مرید حاج آقا بود، به بنده گفتند مدیون هستید اگر حاج آقا چیزی لازم داشته باشند و به ما نگویید. گفتم از لحاظ دوا و درمان پسر ایشان هستند، از لحاظ غذا هم که چیزی نمیخورند. گفتم میخواهیم ایشان را عصرها بیرون ببریم که یک هوایی بخورند ولی جرأت نمیکنیم، چند باری عصرها آمدند و حاج آقا را بیرون بردند و یک روز حاج آقا گفته بودند نمیآیم، خدمتکار منزل آمدند و گفتند حاج آقا بیرون نمیآید، اگر شما بیایید میآیند، بالاخره حاج آقا رفتند و زود برگشتند، گفتند فرش بدهید که داخل حیاط پهن کنند، اینها میخواهند داخل حیاط بنشینند، حیاطمان هم بزرگ بود و درختهای مختلفی مثل درخت انگور داشتیم، فرش را انداختند و بنده هم حریره بادام پخته بودم، گفتم حاج آقا ناهار میل نکردهاند، این را بدهید بخورند، دیدم مشهدی محمدحسین (خدمتکار منزل) سینی چایی را که برده بودند برگرداندند، گفتم چرا چایی را برگرداندید؟ گفت نمیدانم حاج آقا چه گفتند که اینها ناراحت شدند و رفتند، حاج آقا هم غذایشان را نخوردند، بعداً آقای برقعی فکر میکنم در رادیو صحبت کردند و گفتند ما منزل علامه طباطبایی رفتیم، ایشان گفتند من دیگر غذای این دنیا را نمیخورم و منتظر دو نفر هستم، آنها که بیایند من هم میروم این شد که ما ناراحت شدیم و چایی را هم نخوردیم، حاج آقا اینطور خبر از فوتشان داده بودند.

رحلت علامه چند روز پس از این جریان اتفاق افتاد؟

▪ یک هفته یا ده روز بعد، حاج آقا را به بیمارستان آیةاللهالعظمی گلپایگانی بردند. رئیس بیمارستان شخصی به نام آقای گلپایگانی بودند، گفتند آقای گلپایگانی گفتهاند حاج آقا را به بیمارستان ببریم، گفتم آمبولانس نیاورید، حاج آقا آمبولانس را که میبینند ناراحت میشوند، گفتند ایشان را با ماشین خودم میبرم، شب تلفن زدیم و به بیمارستان رفتیم، دکتر تهرانی گفتند ایشان آنقدر غذا نخوردهاند باید با شلنگ به ایشان غذا بدهیم، همینکه شلنگ را به ایشان وصل کردند، بیهوش شدند و دیگر به هوش نیامدند و در همان بیمارستان فوت کردند.

 یک جریان هم هست که تا به حال نگفتهام، حاج آقا در همان بیمارستان گلپایگانی بودند و به هوش نبودند، دکتری از من سؤال کرد حاج آقا صرع داشت؟ گفتم خیر، خیال کرد من نمیفهمم، گفت حاج آقا غش نمیکرد؟ گفتم خیر ایشان غشی نبود، اعصابش ناراحت بود و در سفری که به خارج داشتند دارویی به ایشان داده بودند، گفتند این دارو برای صرع است، من گفتم آقای پروفسور فلانی داده است، گفت پروندهها را بیاورید، گفتم پروندهها پیش ما نیست، ایشان گفت آن آقای پروفسور استاد ماست و اشتباهکار نیست و من سؤال میکنم، دیگر نمیدانم چه کار کردند،... حاج آقا خودشان هم راضی بودند و وقتی این دارو تمام میشد دوباره میخریدند، یک دکتری هم رفتند و حاج آقا قرصها را به ایشان نشان دادند و او گفت این دارو مال ایشان نیست، گفتم خود حاج آقا راضی هستند، دیگر نمیدانم چه شد، خدا میداند.

نحوه عزاداری علامه و حالات ایشان در محرم و صفر چگونه بود؟

▪ ایشان در ماه محرم هر روز برای روضه به منزل آقای برقعی در گذرخان میرفتند و خیلی گریه میکردند، هر وقت اسم حضرت زهرا میآمد چشمهای حاج آقا پر از اشک میشد و میگفتند در منزل آقای برقعی، حتی دیوارها هم ذکر میگویند، چرا که سالها در آن منزل روضه برقرار بوده است.

علامه رابطه معنوی خاصی با شاگردانشان داشتند. بفرمایید شهادت شهیدان بهشتی و مطهری قدس سرهما را چگونه به ایشان اطلاع دادند؟

▪ مرحوم علامه به آقای مطهری و آقای بهشتی بسیار علاقه داشتند. شهادت آقای بهشتی و آقای مفتح را از ایشان مخفی کردیم. در جریان شهادت آقای مطهری، آقای قدوسی زنگ زدند و گفتند آرام آرام به ایشان بگویید. باغ منزل ما در دماوند، علفزار بود و حاج آقا عصرها در آن باغ قدم میزدند، باغبانی را دوست داشتند، اما کتاب را بیشتر دوست داشتند. یک وقتی مشغول قدم زدن در باغ بودند و من هم هوای ایشان را داشتم که یک وقت زمین نخورند، گفتند بهشتی را که ترور کردند میدانم، مفتح را هم میدانم، اینها شاگردهای من را میکشند، اما از آقای خامنهای خبر ندارم، گفتم آقای خامنهای امام جمعه شدهاند -البته نگفتم که ایشان دستش مجروح شده است-، گفتند راست میگویی؟ یک لبخندی زدند و معلوم شد خوشحال شدند. ایشان با پدر آقای خامنهای آشنا بودند و هر وقت به مشهد میرفتیم، اول پدر آقای خامنهای با خانمشان میآمدند و بعد هم وقتی منزل آنها روضه بود، من هم میرفتم خیلی با پدر آقای خامنهای دوست بودند، پدر آقای خامنهای به علامه گفته بودند بچهها زندان هستند و آنها را نمیبینم، یک مقدار پسرشان حسنآقا به ایشان رسیدگی میکردند، بقیه بچهها زندان بودند، مادر آقای خامنهای هم میگفتند وقتی در خیابان منتظر تاکسی هستم، دیگر رانندههای تاکسی من را شناختهاند، نگه میدارند و من را سوار میکنند تا برای بچهها در زندان غذا ببرم، آقای خامنهای زندان بودند و حاج آقا ایشان را نمیدیدند، اما قبلاً ایشان را دیده بودند.

رابطه امام و علامه چگونه بود؟

▪ راجع به رابطه امام و علامه یک چیزهایی درست کردهاند که انسان تعجب میکند. همسایه ما آیةالله محمد یزدی منزلی را به امام داده بودند، ایشان همسایه دیوار به دیوار ما بودند، الان هم خانمشان گاهی میآیند، امام خانه داشتند، اما به همسایگی ما نقل مکان کردند آقای مطهری قدس‌سره که شهید شدند، علامه به دیدن امام رفتند و امام هم به دیدن حاج آقا آمدند، خانم امام هم که روضه داشتند بنده میرفتم. وقتی آقای مطهری شهید شدند، حاج آقا برای مراسم ایشان به مدرسه فیضیه رفتند. میگفتند من که میرفتم امام داشتند برمیگشتند، با ایشان سلام و علیک کردیم و امام خندیدند و گفتند من اگر جای شما بودم شکایت میکردم، هر روز سر و صدا هست، نمیگذارند شما بخوابید. حالا مردم یک چیزهایی درباره رابطه امام و علامه میگویند که عجیب است.

حضرت امام منزلی را به علامه پیشنهاد دادند و جریان این منزل هم از این قرار بود که یک تاجر خمس به امام داد و امام آن را به علامه اجاره دادند. بعداز مدتی امام به علامه گفتند که این منزل را برای خودتان بردارید اما علامه چون از خمس و سهم امام استفاده نمیکردند، نپذیرفتند.

جملهای که علامه زیاد تکرار میکرد؟

▪ حاج آقا خیلی اهل توکل بودند و به همه میگفتند به خدا توکل داشته باشید، به جوانها میگفتند حتی اگر کار اشتباهی کردید از خدا غافل نشوید، خدا در نظرتان باشد.

از استادشان مرحوم قاضی هم برای شما میگفتند؟

▪ آقا سیدعلی قاضی که استاد حاج آقا بودند، در نجف به منزل ایشان رفت و آمد داشتند. در نجف چهار فرزند علامه در سن یکی دو سالگی از دنیا رفتند. دکتر گفته بود هوای اینجا به بچههای شما نمیسازد، آقا سیدعلی قاضی یک روز که منزل حاج آقا آمده بودند، همسر علامه که از بستگان آقای قاضی بودند، وقتی آقای قاضی را بدرقه میکردند، آقای قاضی به ایشان گفته بودند، دختر عمو، این فرزند شما پسر است، اسم او را عبدالباقی بگذار، او میماند، حاج آقا میگفتند ما یقین نداشتیم، اما آقای قاضی خبر داده بودند.

ماجرای رحلت و دفن علامه

وقتی حاجآقا وفات کردند جنازه را به سردخانه منتقل کردیم و شب هم به مسجد امام بردیم. صبح از طرف امام شخصی آمد و گفت: آیا اجازه میدهید قبر علامه را در حرم معین کنیم. من گفتم: اجازه با خود امام است، ایشان گفتند: امام میفرمایند: اجازه ورثه هم شرط است و خانواده هم موافقت کردند که در حرم حضرت معصومه دفن شوند و اما درباره محل دفن با راهنمایی آیةاللهالعظمی مرعشی نجفی محلی تعیین شد که پس از شکافتن دیدیم که قبر آماده و حاضر است و اینکه آقای مرعشی از کجا این را میدانستند من نمیدانم.

خاطرهای از علامه

حاج آقا خیلی دلرحم بود. یک حیات خلوتی داشتیم که کوچک بود و سقف نداشت برای آب برف و چاهی کنده بودند، یک بچه گربه داخل چاه افتاده بود. کارگری داشتیم که آمد و گفت خانم یک بچه گربه داخل چاه افتاده، گفتم چکار کنیم، شما به حاج آقا چیزی نگویید. مادر آن بچه گربه هم خیلی بیتابی میکرد و به حیات خلوت میرفت و سروصدا میکرد. یک روز گذشت و حاج آقا گفت این گربه چرا اینقدر به حیات خلوت میرود؟ گفتم گربه است دیگر، میآید و میرود، حاج آقا گفتند خیر بی دلیل نیست چراکه سر و صدا میکند. بالاخره گفتم بچهاش داخل چاه افتاده است، اما کاری از دست ما بر نمیآید، حاج آقا گفتند: این چه حرفی است؟ مشهدی محمد علی برو یک بنا و عمله بیاور تا بچه گربه را بیرون بیاورد، یک کسی را آوردند، حاج آقا گفتند درب چاه را باز کنید، و یک مقدار گوشت داخل سطلی بیاندازید و سطل را با طناب داخل چاه بفرستید تا بچه گربه به هوای گوشت داخل سطل برود، همین کار را کردند و بچه گربه را بیرون آوردند و مادرش هم آمد و با ذوق بچهاش را برد. حاج آقا اینقدر دلرحم بود.

 

 

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج




چهارشنبه ٣٠ مرداد ١٣٩٨
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام